The Door Painted on the Wall

دری که روی دیوار نقاشی شده بود

دیدگاه · نیوبرانزویک

درِ نقاشی‌شده روی دیوار

یک معلم به استانی برمی‌گردد که سوگند می‌خورد به معلم نیاز دارد — و می‌بیند دستگیره نمی‌چرخد.

By Ross Cline ·June 19, 2026 ·5 min read

هفتهٔ آینده نیوبرانزویک را ترک می‌کنم. پیش از رفتن، می‌خواهم روشن و بی‌پرده — و به‌صورت ثبت‌شده — بنویسم وقتی مردی واجد شرایط به خانه برگشت و تلاش کرد این‌جا کار کند، چه اتفاقی افتاد.

من به خانه برگشتم.

پس از پانزده سال در تایوان — جایی که بی‌آن‌که خانواده‌ای همراه من باشد، بی‌آن‌که ازدواجی داشته باشم، و بی‌آن‌که ویزا از طریق همسر به من داده شده باشد، رسیدم و از هیچ، در تایچونگ یک مدرسهٔ زبان انگلیسی ساختم، معلم استخدام کردم، برنامهٔ درسی نوشتم و حقوق پرداخت کردم — به نیوبرانزویک برگشتم. استانی که در آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم. برای دلایلی برگشتم که خودشان داستانی طولانی دارند. اما به همان شکلی برگشتم که باید امکانش باشد: با این باور که دو دهه ساختن چیزی واقعی، در جایی که مرا ساخته بود، باید معنا و اعتباری داشته باشد.

هیچ اعتباری نداشت. و می‌خواهم دقیقاً توضیح بدهم چگونه، چون چگونه همان بخشی است که باید باعث شود آدم‌های فردریکتون و اتاوا در جایشان تکان بخورند.

نیوبرانزویک با صدای بلند و مدام می‌گوید که به‌شدت به معلم نیاز دارد. آگهی‌ها واقعی‌اند — خودتان می‌توانید پیدایشان کنید. مرکز چندفرهنگی در سنت جورج در Indeed.ca برای معلمان تمام‌وقت زبان انگلیسی آگهی داده است، همان سایت‌هایی که بقیهٔ کشور هم استفاده می‌کنند. یکی از آن آگهی‌ها را شخصاً به دفتر حوزهٔ انتخابیه‌ام بردم. هیچ نتیجه‌ای نداشت. بیش از یک‌بار به فردریکتون رانندگی کردم و با مردی که برنامه‌های تازه‌واردان و یادگیری زبان را اداره می‌کند، در حالی که رزومه‌ام دستم بود، دست دادم و پرسیدم آیا چیزی هست که بتوانیم با هم بسازیم — یا اگر نه، هر چیزی که بتوانم برایشان آموزش بدهم. هیچ تماس بعدی‌ای نیامد. حتی یک‌بار هم نه.

این سندِ تلاشِ یک مرد است. بیش از چهارصد رزومه و نامهٔ پوششیِ متناسب فرستاده‌ام. به YMCA، مرکز تازه‌واردان، WorkingNB رفته‌ام. نمی‌توانم برای تدریس استخدام شوم. نمی‌توانم به‌عنوان جانشین معلم وارد شوم. نمی‌توانم در یک مدرسهٔ دولتی داوطلب شوم. نمی‌توانم اتوبوس برانم. بیست سال انجام دقیقِ همان کاری را که این استان ادعا می‌کند نمی‌تواند آدم برایش پیدا کند، و حتی یک در هم باز نمی‌شود — نه حتی درهای بدون حقوق.

و وقتی بالاخره روبه‌روی میز در WorkingNB نشستم و همه‌چیز را صاف و ساده گفتم — این‌که مردی با پیشینهٔ من یک‌سال‌ونیم بدون کار مانده — به من گفتند این عادی است. اداره‌ای که در نامش کلمهٔ working دارد، به من گفت کار نکردنِ من، هجده ماهش، عادی است و هیچ چیز دیگری هم پیشنهاد نداد. همان یک واژه کل داستان است. یک نهاد دولتی که برای رساندن مردم به شغل بودجه می‌گیرد، به شهروندی واجد شرایط نگاه کرد که یک‌سال‌ونیم است کنار گذاشته شده و آن را عادی نامید.

کار نکردن من — هجده ماهِ آن — «عادی» بود.

به من همچنین گفته شد اگر بخواهم خودم را قابل‌استخدام‌تر کنم، راهش یک برنامهٔ چهارساله است — انگار بیست سال ادارهٔ یک کسب‌وکار صفحه‌ای سفید بوده که باید پر شود. با این حال، خودم و با هزینهٔ خودم دوباره آموزش دیدم: یک دورهٔ شش‌ماههٔ بازاریابی دیجیتال، هفته‌ای سه شب، هر شب سه ساعت، از طریق زوم. من هرگز یک‌جا ننشسته‌ام. در این فاصله، به تازه‌واردانی که این‌جا ساکن می‌شدند، به‌صورت رایگان انگلیسی درس دادم.

یکی از همان دانشجوها به‌صورت تمام‌وقت برای دولت فدرال کار می‌کند و روزها پشت سر هم مصاحبه انجام می‌دهد. در یکی از درس‌هایمان، تمرین کردیم که او چگونه می‌تواند پیشنهادی را با مدیرش مطرح کند — یک اصلاح کوچک و منطقی. به‌جای این‌که اطلاعات یک استخدام جدید را پنج بار جداگانه وارد کنند، او بررسی کرده بود که می‌شود پرونده را در فضای ابری نگه داشت تا کل تیم بتواند آن را ببیند، و سالانه حدود شش‌هزار دلار برای دولت صرفه‌جویی کرد. فقط می‌خواست کمک کنم آن را به انگلیسی بیان کند. پس آن‌جا نشستم، رایگان، و به یک کارمند خستهٔ دولت یاد می‌دادم چطور به رئیسش پیشنهاد دهد راهی برای صرفه‌جویی در پول عمومی پیدا کند — دقیقاً همان نوع کار اداری که من بیست سال انجام دادم — در حالی که خودم نمی‌توانم برای انجام همان کارها استخدام شوم. و وقتی بالاخره این ایده را مطرح کرد، به من گفت مدیرش از او خواسته بود رهایش کند. صبر کن تا بازنشسته شوم، گفت.

صبر کن تا بازنشسته شوم.

این است این استان، در یک گفت‌وگوی کوتاه. کارگری که کار را انجام می‌دهد، آن‌قدر فرسوده که نتواند برای بهبودش پافشاری کند. مدیری که ترجیح می‌دهد هدررفت تا پایان دوران کاری‌اش دوام بیاورد تا این‌که زیر نظر خودش اصلاح شود. و مردی با بیست سال دقیقاً همان تجربهٔ درست، نشسته در همان میز — آن‌قدر مفید که بتواند او را راهنمایی کند، و آن‌قدر نامرئی که هیچ‌کس واقعاً نتواند استخدامش کند.

بگذارید این‌جا دقیق باشم، چون این همان‌جایی است که نسخهٔ آسان‌گیرِ این داستان اشتباه می‌شود. من از تازه‌واردان دلخور نیستم. به آن‌ها درس می‌دهم، دوست‌شان دارم، و آن‌ها هیچ کاری جز همان کاری که هرکدام از ما می‌کردیم انجام نمی‌دهند. وقتی دولت بخشی از دستمزد یک نفر را یارانه می‌دهد تا استخدامش برای کارفرما جذاب شود، کارفرما دارد منطقی عمل می‌کند و کارگر هم کاملاً منصفانه رفتار می‌کند. مشکل هرگز کارگر نیست. مشکل ساختاری است که حاضر می‌شود برای جا دادن یک فرد توانمند روی یک صندلی پول بدهد و فرد دیگری را، که به همان اندازه توانمند است، روی پله نگه دارد بی‌آن‌که حتی دری برای خودش داشته باشد — و بعد بگوید ایستادن او در آن‌جا عادی است.

حالا که صحبت از واژهٔ unqualified شد: من توسط سیستمی برای یک کلاس درس «فاقد صلاحیت» شناخته شدم که برای کسانی جا باز می‌کند که تمام زندگی کاری‌شان در حرفه‌هایی گذشته که هیچ ارتباطی با تدریس ندارند. این طعنه به اهلِ حرفه و فن نیست — آن‌ها ستون فقرات این استان‌اند و من هرگز از کارشان کوچک‌نمایی نمی‌کنم. این حرف دربارهٔ منطق است. «فاقد صلاحیت» اگر مردی را که بیست سال تدریس کرده و مدرسهٔ خودش را اداره کرده رد کند، در حالی که در جایی دیگر درها همچنان باز می‌ماند، دیگر نمی‌تواند معنای صادقانه‌ای داشته باشد.

پس این‌جا نیوبرانزویک است، آن‌طور که من زندگی‌اش کرده‌ام: استانی با دری نقاشی‌شده روی دیوار. تابلو می‌گوید ما به تو نیاز داریم. دستگیره نمی‌چرخد. و وقتی آن‌قدر در می‌زنی که بپرسی چه کسی پاسخ‌گوی دری است که باز نمی‌شود، اداره‌ای که تمام کارش همان در است، به تو می‌گوید هیچ مشکلی نیست. این عادی است.


دارم می‌روم. یک هفته دیگر سوار پروازی به جنوب‌شرق آسیا می‌شوم — تنها، بدهکار — و برمی‌گردم به بخشی از جهان که زمانی به مردی که هیچ نداشت اجازه داد چیزی بسازد که ارزش داشت. نخواستم بروم. به این‌جا فرصت منصفانه‌ای دادم، منصفانه‌تر از فرصتی که این‌جا به من داد. این را از سر خشم نمی‌نویسم، هرچند خدا می‌داند کمی از آن را حقم دارم. می‌نویسم چون به خانه برگشتم، و این‌جا برای کسی مثل من خانه‌ای نبود، و کسی در فردریکتون و کسی در اتاوا باید مجبور شود این جمله را بخواند و بابتش پاسخ بدهد.

یک استان می‌تواند به معلم نیاز داشته باشد و با این حال معلمی را که درست جلوی چشمش ایستاده رد کند. استان من این کار را کرد. دوست دارم بالاخره کسی توضیح بدهد چرا.

بازگشت به وبلاگ

پیام بگذارید

لطفا توجه داشته باشید، نظرات قبل از انتشار باید تایید شوند.

Registrations and Appointments