جادوگر
اشتراکگذاری
چرا جادوگر؟
میدانم که تصویر یک جادوگر ممکن است تصادفی، مضحک، یا حتی بچگانه به نظر برسد. منصفانه است. احتمالاً واقعاً هم نیاز به کمی توضیح دارد.
حقیقت این است که واقعاً نمیدانم یک آدم بعد از آنکه از میان آن جور طوفان لعنتی و آشفتهای که من در چهار یا پنج سال گذشته تحمل کردهام عبور میکند، باید نسبت به بعضی چیزها چگونه واکنش نشان بدهد. پس این هم، تا حدی، یک واکنش است.
در بیشتر عمرم، واقعاً باور خاصی به امور فراطبیعی نداشتم. در کل، به علم باور داشتهام، چون علم برای من قابل فهم است. در واقع، بخشی از دلیل اینکه زمانی در شمارهٔ ۲ مجلهٔ iLearn.tw به سراغ نظریهها و ایدههای غیرمعمول رفتم، همین بود. در واقع، فقط مردم را به iLearn.tw/magazine ارجاع بدهید.
حالا این را تصور کنید: دوستی دارید که واقعاً باور دارید دوست شماست. اما در طول سالها متوجه میشوید آدمهای دایرهٔ اطراف او با نوعی نظم عجیب، تقریباً در همان زمانِ هر سال، میمیرند. البته توضیحهای عقلانی وجود دارد. یکی بیش از حد مشروب میخورد. یکی در دوچرخهسواری کوهستان تصادف کرد. یکی سکتهٔ قلبی کرد. یکی خیلی سریع دچار سرطان شد. عقل به ما میگوید این چیزها اتفاق میافتند. و با این حال، وقتی این اتفاقها به اندازهٔ کافی تکرار میشوند، نمیتوانید آن الگو را نبینید، چه معنایی داشته باشد چه نداشته باشد.
بعد، هرچه به این شخص نزدیکتر میشوید، چیزهای نگرانکنندهٔ دیگری هم متوجه میشوید. یک روز، ناگهان، نفرتی شدید از او نسبت به یکی دیگر از دوستانش فوران میکند. نه غیبت معمولی، نه همان دلخوری رایجی که آدمها گاهی پشت سر هم از آن حرف میزنند، بلکه چیزی خیلی تاریکتر. نفرتی جوشان، غیرعقلانی، و کاملاً نامتناسب بود. یادم هست واقعاً ماتم برده بود. سعی کردم فضا را آرام کنم، بحث را به سمت دیگری ببرم، و بعد از آن گذشتم.
بعدتر، پس از زنجیرهای از اتفاقات که اینجا وارد جزئیات کاملش نمیشوم، سر از آن فضای زندگیِ نفرینشدهای درآوردم که آخرین دورهٔ حضورم در تایوان را در آن گذراندم. اگر جایی در دنیا واقعاً نفرینشده بوده باشد، در ذهن من آنجا بود. یکی از دوستانم، که اصالتاً از جایی در جنگلهای فیلیپین بود، سعی کرد با یک شیشه آب و نمک سنگی ارواح بد را از آنجا دور کند. آبی که بنفش شده بود، روز بعد کاملاً شفاف بود. شاید توضیح سادهای داشته باشد. شاید هم حقهای بوده باشد. من قطعاً امیدوارم همینطور باشد. اما اگر نبود، هر طور میخواهید برداشت کنید.
مدت کوتاهی بعد، با درد فهمیدم که این شخصی که سالها میشناختم، علیه من هم برگشته است. و این برایم معنا داشت، چون قبلاً دیده بودم که علیه دیگران هم برگشته بود. اگر از دید بعدی نگاه کنم، شاید اینکه علیه آدم برگردد، نتیجهٔ امنتری بوده باشد. وقتی به بقیهای که مردند فکر میکنم، ذهنم ناخواسته به جاهای تاریک میرود. میدانم چقدر دیوانهوار به نظر میرسد. میدانم چقدر دور از ذهن به گوش میرسد. اما وقتی زندگی به قدر کافی بیمعنا میشود، آدمها طبیعتاً شروع میکنند به اینکه برای امور بیمعنا، معنایی پیدا کنند.
همچنین دیدهام که این شخص تقریباً از نابودی دیگران لذت میبرد. یک مورد را به یاد دارم که مردی به پنج سال زندان محکوم شد و این شخص انگار تقریباً از رساندن آن خبر ذوقزده بود، گویی خودش شخصاً به چیزی دست یافته بود. حس عجیبی داشت. بیشتر شبیه احساس پیروزی بود تا نگرانی برای عدالت. آن در ذهنم ماند.
و وقتی به پروندهٔ خودم نگاه میکنم، نمیفهمم چطور نابود کردن وضعیت مالی من و از هم پاشیدن زندگیام در طول چهار سال، با یک حکم ششماههٔ زندان که بالای سرم آویزان بود، به هر شکلی میتوانسته متناسب با چیزی باشد که ادعا شده بود. صرفِ به اشتراک گذاشتن یک قرارداد اجاره از سالها پیش، بههیچوجه مقیاس مجازاتی را که دریافت کردم توجیه نمیکند. همینطور به یاد دارم که او دربارهٔ نامههایم از من میپرسید و اینکه آیا قرار است به زندان بروم یا نه، دو سال پیش از آنکه واقعاً مجبور به ترک تایوان شوم. بیش از حد کنجکاو بود. پس بله، وقتی میبینم کسی از مجازات شدید لذت میبرد، مخصوصاً در جایی که چنین نتایجی واقعاً ممکن است رخ بدهند و رخ هم میدهند، این روی آدم اثر میگذارد.
همین شخص خودش را با چیزهایی احاطه کرده که فقط میتوانم آنها را تصاویر و وسایل مربوط به امور occult توصیف کنم: هرمها، سنگهای انرژی، کارتهای تاروت، کتابهای طلسم، متون عجیب به انگلیسی و لاتین، و همهٔ اینها. آن دنیا، دنیای من نیست. نمیخواهم خودم را درگیر occultism یا مزخرفات فراطبیعی کنم. علاقهای به آن ندارم. اما به اندازهٔ کافی میدانم که این را بگویم: از آن جادوگر خیلی دور بمانید.
پس این دلیلِ استفاده از تصویر جادوگر است.
اخیراً با نظرهای زننده و طعنهآمیز آنلاین هم سروکار داشتهام، از جمله چیزهایی که به نظر میرسد حسابهای troll باشند. نمیتوانم ثابت کنم چه کسی پشت آنهاست و وانمود هم نمیکنم که میتوانم، اما لحنشان بهشکلی چندشآور آشناست. نظرهایی که از رنج من خوشحال میشوند، آنچه بر سرم آمده را مسخره میکنند، و طوری رفتار میکنند که انگار نابودی زندگی من چیزی خندهدار یا سزاوار بوده است. وقتی از خودم میپرسم چه کسی میتواند آنقدر پریشان و منحرف باشد که با کسی که در ۴۴سالگی از خانه و زندگیای که ۱۵ سال صرف ساختنش کرده بود کنده شده، اینگونه رفتار کند، یک چهره خیلی سریع به ذهنم میآید: جادوگر.
درست یا غلط، به همین دلیل از این تصویر استفاده میکنم.
این انتقام نیست. این کینهکشی نیست. این واکنشی است به چیزی که من آن را زورگویی، ارعاب، و بدخواهی تجربه کردم. این روش من برای گفتن این است: من از تو نمیترسم.
تو میتوانی طلسمهایت، سنگهایت، آیینهایت، و هر چیز دیگری را که به آن ایمان داری برای خودت نگه داری. من ایمانم را به خداوند عیسی مسیح گذاشتهام. این تنها حفاظتی است که لازم دارم، و باور دارم که کاملاً کافی است.
پس با این در ذهن، و با ایمان به خدا، از مردم میخواهم مرا به خاطر انسان بودنم ببخشند. این تلاشی برای نابود کردن کسی نیست. این دربارهٔ انتقام نیست. فقط یک اعلام بیپرده و بیعذرخواهی است: من از تو نمیترسم.
شاید این شخص فقط یک troll باشد. اما بعد از تمام چیزهایی که از سر گذراندهام، حتی چیزهای مضحک هم دیگر آنقدر مضحک به نظر نمیرسند.
این همان پیام است.
بلند و روشن.
توجه: اگر تصویر جادوگر تصادفی به نظر میرسد، این پست توضیح میدهد چرا از آن استفاده میکنم. این دربارهٔ اسم بردن از کسی نیست. این یک واکنش نمادین و شخصی به ارعاب، trolling، پوچی، و تلاش بسیار انسانی برای معنا دادن به تجربههایی است که اغلب توضیحدادنشان ناممکن به نظر میرسید.
