کریستا رندال
اشتراک گذاری
چگونه با کریستا ر.، عشق جدیدم روی جارو ملاقات کردم
یک داستان عاشقانه طنزآمیز و خیالانگیز از جنگلها، با جذابیت، جاروها، شاهدان جنگلی و یک رد شواهد بسیار عجیب.
میگویند عشق وقتی که کمتر انتظارش را داری، تو را پیدا میکند.
در مورد من، تقریباً کلاه مرا هنگام پرواز با جارو از سرم برداشت.
من در حال قدم زدن در جنگلهای جادویی نیوبرانزویک بودم، مشغول کار خودم و فکر کردن به افکار فلسفی عمیق، مانند اینکه آیا کلاغها به طور مخفیانه ما را قضاوت میکنند، که ناگهان صدایی بالای سرم شنیدم.
آن پرنده نبود. هواپیما نبود. حتی یکی از آن پشههای عظیم فاندی هم نبود که انگار وام مسکن و سابقه کیفری دارد.
این کریستا ر. بود.
او با اطمینان کسی که به وضوح راه و روش جارو را میداند، از میان درختان عبور کرد. باوقار. مرموز. کمی خطرناک به شکلی که یک نفر وقتی هم شمع دارد و هم نظرات قوی، خطرناک است.
طبیعی بود که کنجکاو شدم.


او به نرمی برگ که به کف جنگل مینشیند فرود آمد و با لبخندی از آن نوع که مرد را وادار میکند سوالات عملی را متوقف کند، خود را معرفی کرد.
لحظاتی در زندگی وجود دارد که منطق به سادگی کنار میرود، عینکهایش را برمیدارد، به دقت تا میکند و میگوید، «راس، حالا خودت باید ادامه بدهی.»
این یکی از آن لحظات بود.
کریستا طوری داشت که چیزهای عادی را جادویی میکرد. چای در کنار او گرمتر به نظر میرسید. جنگلها روشنتر به نظر میرسیدند. حیوانات انگار او را شخصاً میشناختند. یک بار، سنجابی برایش بلوطی داد و او آن را با وقار آرام کسی که نامه رسمی دریافت میکند پذیرفت.
نمیدانستم قبل از اینکه مرا پیدا کند، دنبال چه کسی در آسمانها میدوید. نمیدانستم چه درام جادوگرانه باستانی، حسادت جارویی، یا حماقت اینترنتی جادویی او را به مدار من کشانده بود.
تمام چیزی که میدانستم این بود: اگر قبلاً گیج شده بودم، حالا ناگهان، بهشدت، بهطرز کمدی مطمئن بودم.
مستقیم به تخت با کریستا آر.
یک یادداشت کوچک برای ثبت: این طنز است، نه یک زندگینامه، نه اعتراف، و قطعاً راهنمای قابل اعتمادی برای قرارهای عاشقانه در جنگل نیست.
هر شباهتی به رویدادهای واقعی جارو، جادوگران زنده، گابلینهای آنلاین، یا روندهای قانونی جنگل احتمالاً بهتر است با یک فنجان چای و حس شوخطبعی دقیق مدیریت شود.
در ابتدا، فکر میکردم کریستا فقط جذاب، عجیب و غریب و بهطور غیرمعمولی با موجودات جنگلی ارتباط خوبی دارد.
اما هر جادوگری یک تاریخچه دارد.
قبل از عاشقانه، قبل از سواری با جارو، قبل از اینکه خودم را چسبیده به پشت یک شیء پرنده خانگی ببینم و زمزمه کنم، «فکر میکنم این حالا زندگی من است»، یک حضور دیگر در پسزمینه وجود داشت.
جادوگر.
نه آن نوع جادوگر دانا. نه آن نوع گاندالف که با آتشبازی، خرد و قامت عالی میآید.
نه، این بیشتر یک جادوگر صفحهکلید بود. کسی که در حاشیه رنج دیگران پرسه میزد، وردهای کوچکی در جعبههای نظر زمزمه میکرد و پرخاشگری پنهان را با جادو اشتباه میگرفت.
شاید عصایی داشت. احتمالاً ردایی داشت. اما بیش از همه، یک سرگرمی داشت: خود را در جاهایی مرتبط نشان دادن که دعوت به ارتباط نشده بود.
عکس گرفته شده در روزهای اولیه گذار — مرحله یک یا چهار، بسته به اینکه کدام سیستم بایگانی جادویی مورد مشورت قرار گرفته باشد. او زنی قوی است و واقعاً به همه چیز مثل اردک به آب عادت کرد. به دختر بزرگم افتخار میکنم.

کریستا، به اعتبارش، کاملاً از مزخرفات جادوگر قدیمی تحت تأثیر قرار نگرفت.
«نگران او نباشید،» گفت، کلاهش را با اقتدار آرام زنی که به اندازه کافی مزخرف دیده تا شروع به گرفتن ورودی کند، تنظیم کرد.
«او سایهها را دنبال میکند،» ادامه داد. «من پرواز میکنم.»
این اولین لحظهای بود که فهمیدم او فقط جادویی نیست. او عملی بود.
و همانطور که هر مردی در نهایت میآموزد، جادوی عملی خطرناکترین نوع است. این فقط نمیدرخشد. این کارها را انجام میدهد.
او چای دم کرد. آتش را روشن کرد. جارو را کنار در گذاشت مثل یک Honda Civic با مشکلات احساسی. سپس به من نگاه کرد و گفت، «خب؟ میآیی یا نه؟»
من گزینههایم را با دقت بررسی کردم.
سپس سوار جارو شدم.
از داستان عاشقانه تا بایگانی شواهد
البته، هیچ داستان پریان مدرنی بدون رسید کامل نیست.
روزی روزگاری، داستانها با یک بوسه، یک قلعه، یا برداشتن نفرین به پایان میرسیدند. حالا با اسکرینشاتها، زمانسنجها، الگوهای مشکوک نظرات، ایمیلهای عجیب، و احساس ماندگاری که کسی، جایی، دیگ را کمی بیش از حد پرشور هم زده است، به پایان میرسند.
پس بله، این داستان به عنوان یک داستان عاشقانه مضحک درباره کریستا ر.، یک جارو و مردی که شاید بیش از حد آماده بود تا با نور ماه و قضاوت ضعیف به پرواز درآید، آغاز شد.
اما مانند بسیاری از داستانهای عجیب، این داستان همچنین به چیزی کمتر دوستداشتنی اشاره دارد: رفتار عجیب و غریبی که اطراف یک فرد جمع میشود وقتی شروع به مستندسازی چیزهایی میکند که دیگران ترجیح میدهند مبهم بمانند.
کمدی باقی میماند. جارو باقی میماند. موجودات جنگلی عمیقاً درگیر باقی میمانند.
اما زیر شوخی یک نکته ساده وجود دارد: وقتی الگوهای عجیب و غریب مشابه مرتباً ظاهر میشوند، ارزش دارد که آنها را یادداشت کنیم.
کریستا رندال، در همین حال، دلپذیرترین بخش کل ماجرا باقی میماند.
او از ترولها ناراحت نمیشود. از جادوگران تحت تأثیر قرار نمیگیرد. سر و صدا را با قدرت اشتباه نمیگیرد.
او فقط چکمههایش را محکم میکند، کلاهش را صاف میکند و از بالای درختان پرواز میکند در حالی که بقیه ما هنوز در تلاشیم رمزهای عبورمان را به یاد بیاوریم.
و من آنجا هستم، چسبیده به زندگی، تعجب میکنم چگونه مردی میتواند از چک کردن نظرات وبلاگش به پرواز بالای نیوبرانزویک با جادوگری که بوی ملایمی از دارچین، دود چوب و پیروزی میدهد، برسد.
زندگی مرموز است.
عشق عجیبتر است.
و جاروها، یاد گرفتهام که تعلیق وحشتناکی دارند.

اخلاق داستان: هرگز یک جادوگر با مسیر پروازی تمیز، چشمی تیزبین و کاملاً بیصبر برای جادوگران کوچک افسرده که در حاشیه زندگی دیگران پرسه میزنند را دست کم نگیرید.
همچنین، اگر او به شما پیشنهاد سواری روی جارو داد، بپرسید آیا کمربند ایمنی دارد. میتوانم به شما بگویم که بیشتر شبیه یک بند است تا یک صبر کن.